غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

306

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

را ديد كه بر كنار جوى نشسته يخ مىشكند تا وضو سازد و بواسطهء مشاهده اين معنى اعتقاد شاه شجاع نسبت باسد مضاعف شد و فاضلى در آن باب گويد رباعى از كريمى كه هست شاه شجاع * مهر اينمرد در دلش رسته است زانكه در فصل دى بوقت سحر * يخ شكستست و دست رو شستست و در آن وقت كه شاه شجاع از كرمان بصوب شيراز در اهتزاز آمد و زمام ايالت آن ولايت را در كف كفايت پهلوان اسد نهاد و اسد در كرمان در اندك زمانى قوى حال گشته امير سيورغتمش اوغانى برادر زن شاه شجاع و شاه يحيى بنابر اغراض فاسده خود پيوسته عروس مملكت را در نظر اسد جلوه ميدادند و به او مىنوشتند كه بر مزاج شاه شجاع اصلا اعتماد نيست بطريق خرم سلوك ميبايد نمود و از خويشتن غافل نميبايد بود بنابر آن پهلوان اسد بخار غرور و استكبار بدماغ راه داد اما چون والده شاه شجاع مخدوم شاه در كرمان اقامت داشت اظهار عصيان نمىتوانست كرد در آن اثنا بسبب تعصب دو كشتىگير كه يكى كرمانى و ديگرى خراسانى بود ميان ملازمان مخدومشاه و نوكران اسد نزاع واقع شد مخدومشاه بمرتبه آزرده خاطر گشت كه از كرمان بشيراز شتافت و از امارات طغيان اسد شمه بسمع پسر رسانيد شاه شجاع آن سخنان را نخست حمل بر غرض فرمود و پهلوان اسد چون كرمان را خالى يافت بمرمت برج و باره پرداخته مالى خطير از متمولان بستاند و خبر فساد اعتقاد او بتواتر پيوسته شاه شجاع يورش كرمان را پيش نهاد همت ساخت و قبل از آنكه اين عزيمت از حيز قوت بفعل آيد سلطان قطب الدين اويس بن شاه شجاع از پدر متوهم شده بميان هزاره گريخت و مكتوبى مزور از زبان شاه شجاع بنام اسد نوشت مضمون آنكه بلده كرمان را به فرزند سلطان اويس سپارد و خود ملازم باشد پهلوان در جواب گفت كه ميان من و پادشاه نشانى هست هرگاه آن نشان ظاهر شود بيبهانه كليد شهر تسليم خواهم كرد و الا فلا و سلطان اويس با طايفهء از سپاه جرمان و اوغان بنواحى كرمان رفته چون ديد كه كارى از پيش نمىتواند برد باصفهان رفت و بشاه محمود پيوست و به اين سبب نخوت و استكبار اسد يكى هزار شد ، خيال او بتحقيق انجاميد بنابر آن شاه شجاع در شهور سنه اربع و خمسين و سبعمائه به آن جانب خراميد و پهلوان اسد رو به وارد در حصار خزيده عساكر شيراز آغاز محاربه و محاصره كردند و چون كار بر اهل شهر تنگ شد اسد از شاه يحيى كه محرك آن فتنه بود مدد طلب نمود و شاه يحيى بحسب ظاهر قوت امداد اسد نداشت اما پهلوان خرم خراسانى را كه در فارس قايم‌مقام شاه شجاع بود چندان اغوا كرد كه ببهانه توهم از غدر شاه يحيى به ترتيب اسباب حرب مشغول شد و اينخبر بعرض شاه شجاع رسيده بر سبيل جزم دانست كه خرم چه خيال دارد لاجرم طريقه حزم مرعى داشته سلطان عماد الدين احمد و شهزاده زين العابدين را بمحاصره كرمان تعيين نمود و خود بجانب شيراز بازگشته اين رباعى انشاء نمود رباعى من جرعهء صبر ميكشم فرزانه * وين غصهء دهر ميخورم مردانه نوميد نيم ز عاقبت حق ز فلك * روزى بمراد پر كند پيمانه و سلطان احمد در محاصره اسد به قدر مقدور لوازم اهتمام بجاى آورده شوارع و اطراف كرمان را چنان